نگاه بعدی

 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸۳
 

داستانها را بايد چال کرد کنار همان درخت خشکيده خاطره ها

نگاه ها را بايد رها کرد در آرزوی همان وسوسه کهنه پشت ماه

و من با گوشهای خاموش و دلهای بسته به آواز شمع گوش می سپارم

.

.

نميدونم چرا ولی مدتی ميشه که واقعا ظعيف شدم.مدتهاس حتی مطلب درستی هم ننوشتم!ولی شما ها هنوز نا اميد نشديد!!هنوز حدود۷ يا۵ تا خواننده دارم که البته همگی متفاوت و عزيز هستن.

مرسی


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۳
 

نميخوام بحث کنم.مجبورم نکنيد.

ميگه اگه ماه رو تو صورتم بکارم دوسم داره!

ميگه اگه دريا رو رو سرم ذارم دوسم داره!

ميگه اگر رنگين کمون رو رو دماغم بکشم دوسم داره!

ميگه اگر کوها رو رو شونم بذارم دوسم داره.

ميگه هر کاری که بکنم      بازم دوسم داره


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸۳
 

سلام.

ببخشيد که ما اينقدر دير به دير پديدار ميشيم.

قراره همينروزا ديگه مرتبا آنلاين بشيم.

نکته: آقا جريان چيه؟همه ميخوان ما رو حک کنن.حالا ما چه هيزم تری به اين حضرات فروختيم نميدونم!!  روزی ۳ تا ايميل و ويروس جديد برام مياد که البته تماما از طرف بچه های خونگرم و با مرام ايرونيه!!!! و جالب اينکه همه هم اکثرا يه ويروس مثل هم برام ميفرسن!!!که البته برميگرده به استعداد.حقيقت اينه که حک کردن کار آدمهای متخصص و با هوشه ولی اينروزا همه چيز عوض شده.ما هم که نميدونيم با اين همه ابراز علاقه چيکار کنيم همه رو ميفرستيم برا ياهو.آخه يه سيستم جديد دارن که اچر کسی براتون ويروس بفرسته بورواردش ميکنيد برا ياهو و ظاهرا اونا هی کارای ميکنن!!!!

نکته: تو مدتی که آمريکام هنوز مريض نشدم!؟البته خوب سر درد که قسمتی از زندگل روزمره ماست.ظاهرا چون اينجا دوا درمون گرونه کسی به اين آسونيا مريض نميشه.لابد واسه همينه که تو ايرانم دارن دوا و درمون رو گرون ميکنن.

نکته:اينجا خيلی چيزايه جالب ميبينی.داشتم يه کتاب ميخوندم درباره خون آشام ها.و البته اينکه انواع مختلفشون.يکيشون رو گفته بود که در خاور ميانه هستن و در کوه الموت(!!!!!) در ترکيه جديد(!!!!!!!!!!!!).خيلی جالب بود که ايران شده ترکيه جديد؟!؟!؟!.......و يه گروه ديگه هم خيلی قديما در ايران و بابل شاه بودن!؟!؟!؟!(چی بگم والا)

البته گفته بود که اينا همش الکيه؟!؟!؟!

نکته:جاتون خالی داشتم کتاب تاريخ شعر جهان رو ميخوندم.کتاب خبلب خوبی بود و البته مولوی شده بود رومی!! که تکراری بود.

نکته:قرار نيست اينا خنده دار باشنا.من خودمم برا خنده ننوشتم.يعنی حقيقت اينه که اصلا يادم رفته با مزه باشم.شدم مثل کدو(اه حالم از خودم بهم ميخوره).البته....يکی دو تا نيست.خداييش تو زنگی اونقدر برام بالا و پايين پيش اوده که خدش يه کتاب مفصل ميشه ولی انگار نه انگار که.....

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۳
 

حالم از خودم به هم ميخوره.

ديگه نميخوام ريخت نحسمو ببينم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸۳
 

سلام

خوبيد؟

تا خير منو ببخشيد که يه خرده گرفتار بودم.يه کار غير معمول از خودم ميذارم که تقريبا ريتميک هست شايد يه جورايی شبيه شهر قصه!!!!

يه روزی يه موش کور            توی شب بدون نور

شکمش به غور و غور           راه افتاد دنبال گور

گفته بود جناب شير              که بدبخت برو بمير

با دهنی پر از پنير                  روباه گفت:ههو هيهير

اينم از اون بز پير                   که گفت توی شهر بمير:

اگر توی شهر بميری

اولش خوب باهات حال ميکنن     بعد تو رو چال ميکنن

يه تيکه سنگ ميکارن روی سرت    يه اتاقک اون پايين مال تنت

خلاصه:

مثل امام که نوشيد يه جام زهر      موش ما هم رفت و رفت رسيد به شهر

توی شهر بساطی بود ديدنی         واسه موش ما شنيدنی

خروسا جنگی بودن               سگا پيوندی بودن

گربه ها رنگی بودن                خرا هم بنگی بودن

آدمها رو هم که اصلا نگو و نپرس..

موش ما به هر کی ميرسيد         راه مردن رو ازش میپرسيد

يکی گفت:می خوای لبو غنچه کنی؟       يکی گفت ميخوای دلو باغچه کنی؟

يکی گفت:عينکتون فروشيه؟            يکی گفت:سزای شما تو گوشيه

يکی گفت:ميخوام بميرم خدايا چه کنم؟

ديگه هيچی تو دنيا ندارم خدايا چه کنم؟

موش ما اينو که شنيد يه جوريش شد         يه جور خوبيش شد

موش:                                        دختر :

            آخه چرا؟                                  چی رو چرا؟

           همون که ميگی؟                         ديگه نميگم

           چرا نميگی؟                                چرا که نگم!

           آخه چی ميگی؟                          چی رو چی ميگم؟

           چيزی نميگی؟                             بعله که ميگم

موش:تکليف ما رو مشخص کن اينجا مدادت نيستيما!

دختر:

هر کسی تو زندگی راهی داره                هر راهی واسه خودش چاهی داره

جای من ته چاهه                 

زندگيم همش يه آهه

جوونيمم که تباهه

قلبم ديگه سياهه

تا حالا چندين ساله

که زندگيم رو آبه

عکسم که توی قابه

جاش توی مستراحه

گفته بهم آق کاوه

کتکهامم تو راهه

دلم ديگه کبابه

آرزوهام سرابه

خدای من تو خوابه

شيطون ولی ايستاده

سربازای آماده

اينجا خيلی آزاده

گفته به من شراره

مردن فايده نداره

حال من که خرابه

همش مال شرابه

انسان يعنی آزاده

دختر يعنی آماده

شوهر يعنی فرمانده

بپر که وقته خوابه

هر چی ميگم شراره

من هستم يک آزاده

ميگه فايده نداره

ای دختر بدکاره

همش ميگه شراره

برگرد به پيش کاوه

نگو تو که ای ساده

آزاده ام آزاده

شوهر من آق کاوه

بلنصبت خيلی گاوه

ميگه غذاس يا کاهه

آی زيفيه بد کاره

غذاش همش دواهه

همونی که سياهه

چشمم هر روز به راهه

شايد بياد يه چاره

 

آقا موشه حيرون شد              چشمای کورش گريون شد

گفت که جناب شير                 چجوری بهش گفته برو بمير

دوتايی با هم خنديدن               در آغوش گرفتن و بوسيدن

عشق موش به آدم آدم به موش

همه غمها فراموش فراموش

آدم گفت و موش خنديد

موش گفت و آدم خنديد

لحظه ديدار شدو

عشق پديدار شدو

کاوه پديدار شدو

.

.

دو تايی با هم خنديدن

در آغوش گرفتن و بوسيدن

غم پديدار شدو

با آدم اول خوب حال کردند                 سپس او را چال کردند

موش را در جوب انداختند                        تا اينکه سگها او را يافتند

     

   


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳
 

اونی که قصه تلخ ميمونها رو  ميخوند نفسش بند اومده

اونی که بال فرشته ها رو براشون وصله ميکرد نخش تموم شده

اونی که درخت شاد هويج رو آب ميداد آبش تموم شده

اونی که بچه ديو رو شير ميداد شيرش خشکيده

اونی که منو دوست ميداشت.......................................


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸۳
 

يه نفر گفت:قصه هاتون فروشيه؟

خنديدم گفتم:مگه سيم ظرفشوريه؟

گفت:شعراتون چی؟

خنديدم گفتم:شعرامون چی؟

رفت.

.

.

تو دلم گفتم:يه ۲۰۰ تومن نداری تا آخر برج بهم قرض بدی؟

.

.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳
 

در گذشت استاد مهدی فتحی را به همه تسليت ميگم..چيز بيشتری نميتونم بگم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ فروردین ،۱۳۸۳
 

در گذشت استاد مهدی فتحی را به همه تسليت ميگم..چيز بيشتری نميتونم بگم.


 
comment نظرات ()