نگاه بعدی

 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٩
 

من کیم؟

تو کیستی؟

او کیست؟

ما کستیم؟

شما کیستید؟

آنها کیستند؟

 

من همان من همیشگی هستم. تنها و زلال و خسته.

تو همان خسته تر و زلال تر از من.

او را نمیدانم چه میشود که انگار نمیشناسمش حتی با آنکه همه میشناسندش.

ما زلال و خسته پشت دربهای بزرگ با دستان سبز گره کرده بیشمار هستیم.

شما در آنسوی دور تاریکی درون انتظار محکم نشسته اید بر

آنها را هنوز هم نمشناسم و نخواهم شناخت.

آنها نیز هستند کمشار و بدرنگ ولی پر رنگ.


 
comment نظرات ()
 
 
نمیدو
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸۸
 

دلم میخواد بنویسم ولی مخم کپک زده !!!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸۸
 

من برگشتم

الو؟

الو؟

کسی خونه نیست؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥
 

خوب بالاخره بعد از اين همه مدت قرار شد که کاريکلماتورها توی يه نشريه مال همينجا(عاشقانه) چاپ بشه.

مرسی


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ تیر ،۱۳۸٥
 

ببخشيد که کم ميام.ببخشيد که نيستم.

گرچه بودن برام سخت شده  ولی سختتر از موندنه...

خلاصه عشقتون رو يادم نميره و عشقم هم شمارو يادش نميره..

بازم ميام و مينويسم...

شايد..

شاد باش و شاد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

رخساری برنگ شرم

                               ونگاهی دوستانه و گرم

جايی که تابوتها را بدار می آويزند

                                و تو را فراموش می کنند

من هميشه من خواهم ماند

        با تو  بی تو  

هميشه

عاشق تو


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥
 

کاریکلماتور:

غمگين تر از آن هستم که غربت الاغ را برسي کنم

گاهي اوقات درخت تنهايي بزرگتر از آن است که با تبر رفاقت انداخته شود

از فريادت هيچ چيز جز سکوت نشنيدم

دلم مي خواهد گنجشک دلم در آشيانهء فکرت لالا کند

تنفس در خيابان سرخ دندانها ممنوع است

تقديم به ابراهيم نبوی: سالهاست که کاممان را با حقيقت هاي تلخ شيرين مي کنيم

هميشه غمگينانه ترين لحظات را عزيزترين کسانمان به ما هديه مي کنند

در جستجوي کمي از عصمت زهرا تمام کوي زهرا را طي کردم

آنقدر راه مي روم تا هيچ گاه نرسم

در آرزوي شايدها مرگ بربايدها

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥
 

سلام

بله ديگه جناب نو بهار هم تشريفشونو آوردن و همه جا رو سبز فرمودن.

گرچه خيلی دير شده ولی عيد و سال نو شما هم مبارک

ما که مثل هميشه عيد نداريم.از ايرانی بودن فقط حرف زدنش برامون مونده...

خدا رو شکر مثل خر کار ميکنيم!!!

البته بلنصبت خر...

ازين ببعد دوباره ميام و مينويسم

دوستتون دارم

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤
 

پروانه ای می شناسم که دلش برای کرم بودن تنگ شده است

درخت حياطمان دلش می خواهد روی پاهايم بشيند تا برايش قصه بگويم

درود بر پينوکيو و قلب چوبينش

خيار هميشه حسرت موز را ميخورد

قاصدکها مرا با آرزوهايم تنها گذاشتند

خاطراتت را شيرين کردم تا اوقاتم را تلخ کنی

صدای پای تاريکی از خواب بيدارم کرد

گوشهایم را بر کف دست نهاده و به دهانت تقدیم می کنم

      - به نظر شما آیا با یک فرش ماشینی پرنده می توان تا ارتفاع رویا پرواز کرد؟

- دوست دارم بدانم که با صدای تیک تیک بمب ساعتی،دختری 6 ساله بخواب خواهد رفت یا نه؟.

روز که بچه ای با لولو دوست شود،کار بزرگترها تمام است

آنقدر راه می روم تا هیچ گاه نرسم

-         از آشنایی با ساعتتان بسیار خوشوقت شدم،اگر ایشان لطف کنند ما سه نفر می توانیم ساعات بسیار خوشی را داشته باشیم

سالهاست که کاممان را با حقیقت های تلخ شیرین می کنیم

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤
 

hi

im sorry but my yahoo was hacked so you can email me to this id: ebayseth001@yahoo.com

 I dont feel like  doing this anyway so just take care & enjoy life

seth


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ آبان ،۱۳۸٤
 

وزشش را حس ميکردم....

بيابانهای ذهن شروع به تپيدن کردند. شمعها ميخنديدند. کوه ها با چشمهای هميشه بازشان سرود می خواندند .درياها تو را خواب ميديدند.عنکبوتها تار ميزدند.قو ها زيباييها را تقسيم ميکردند.غورباغه ها اشک ميريختند.

و باد سرخ بر فراز شهرتان ميوزيد و همچنان ميوزد و شما هم آسوده خواب.....

.

.

.

ميگن هر کسی يه ستاره داره؟شنيدی؟

ميگن ميتونی با هاش حرف بزنی؟شنيدی؟

ميگن يه شب که ماه نباشه آسمون پر از ستاره ميشه؟شنيدی؟

ميگن وقتی که ماه کامل ديوونه ها وحشی ميشن دريا يه جورايی ميشه  تصادفا زياد ميشه خودکشيا زياد ميشه؟شنيدی؟

شايد مال اينه که نميتونن ستارشونو ببينن يا باش حرف بزنن؟ميشنوی؟چرا چشماتو باز نميکنی؟چرا بيدار نميشی؟قول ميدم ستارتو باز ميبينی ولی امشب نميشه.امشب ماه کامله.

ميشنوی؟

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤
 

و اما عشق

عشق زيباست و حتی از گونه سرخ تو هم زيبا تر

عشق زيباست.  عشق از جنس بلوره.   می درخشه            نور که توش می افته هزار رنگ ميشه        هر کدوم از اون يکی قشنگ تر.      

عشق يه جام بلوره.           وقتی که با موج شيطنت هوس همبازی ميشه اين جام هم پر ميشه.                  گاهی هم که با دخالت مامان جون مشکلی پيش مياد جام خالی مشه.

جام خالی رو هميشه ميشه پر کرد.

ولی

ولی وقتی که با دروغ و نيرنگ اين جام رو شکستی ديگه شکسته.   بلو رو نه با چسب ميچسبونن نه بند ميزنن.

نبايد میشکستيش.

متاسفم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ شهریور ،۱۳۸٤
 

قصه  ما بسر رسيد....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

ای کاش مينوشتی..

ای کاش مينوشتی در دفتر سياه و کثيفت

ای کاش مينوشتی قصه غصه ديرينه ات

ای کاش دفترت را باد نبرده بود

ای کاش گلت را سگ نچيده بود.

.

ای کاش فراموشم نميکردی

ای کاش به يک بليط پاره سينما

يا کافيگلاسه فلان هتل يا يه قاش پيتزا

ای کاش ...

منو که فروختی باد تو رو برد

تا همون دره کثيف و بی بازگشت فراموشی

نفرين بر تمام حماقتها

نفرين بر تمام نفاقتها

خداحافظ  


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤
 

ديگه نميخوام ريخت نحسمو ببينم

زبونم رو از ديوار بلند سکوت حلق آويز کردم

درچه غروب را رو به صحرای دل گشودم تا تنها نباشم

اسب تروا را ديدم که در دشتهای خيالت ميچريد آزادانه..و شايد جوحه عقاب را هم ميديد

تو افسانه ها زنده موندن کار هر کسی نيست....

آن کس که در وجودت نیاز را ندید و هم ان کس که در وجودت جز نیاز ندید هر دو کور بودند .

دلم به حال مردمان کوچه ای می سوزد ، که روزها صدای اذان مسجدو ناقوس کلیسا را می شنوند و شبها جارو جنجال لا أبالی ها را.

خوب بودن را برای قلبم ، در وجود تو تعریف می کنم .

دلم می خواست کوه مغرور جلو خانه مان روزی در دریای مهربان پشت خانه مان غرق می شد .

در مغزم به دنبال شیرین ترین خاطراتی می گردم که هرگز آنها را به یاد نمی آورم .


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٤
 

من آريايم، آرياي خسته اما

مي‌خوانمت با هر دهان بسته اما

عاشق‌ترين ايراني‌ام كز پا نيفتاد

تا آخر خط آمدم، دل‌خسته اما

كو شانه‌اي تا سر گذارم زار گريم

مانند تاري كز درون بشكسته اما

از اين همه زير و بم اين ساز ناساز

من هم شكستم در خودم پيوسته اما

آبي نزد به كشت ما دستي جوانمرد

ما را بگو كاين قوم را دل بسته اما

آه سترون مي‌كشيم اين سان كه پيداست

بانگي نمي‌خيزد از اين گلدسته اما

آري نگفتم با همه ارعاب دونان

هرگز نبودم باطلي زين رسته اما

اي سرنوشت شوم! اي بيگانه با خويش!

مانديم در بيگانگي وارفته اما

ديم كفن پوشيدن صدها شقايق

خواندم سرود ميهنم آهسته اما


از استاد شاپور پساوند


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤
 

تنهاييم انبوه شده است

 از فریادت هیچ چیز جز سکوت نشنیدم

دلم نمی خواهد که شب های زندگیم سفید شوند چون آنگاه ماهم سیاه خواهد شد .

- انسان ها ممکن است که با شادی به هم نزدیک شوند ولی با درد در هم فرو می روند .

- همیشه غمگینانه ترین لحظات را عزیزترین کسانمان به ما هدیه می کنند

- بیچاره آن گربه ای که حتی دختران مهربان هم او را دوست ندارند

- سالهاست که کاممان را با حقیقت های تلخ شیرین می کنیم

آنقدر راه می روم تا هیچ گاه نرسم

 فعل رفتن را باید با پاها صرف کرد

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٤
 

تمام دستها رو به آسمون.

تمام ستارها آويزون.

ماه تنها تر از هميشه.

خورشيد داره ريش بلندشو ميخارونه.

من هنوز درگير داستان کوتاهم.تو هنوز به فکر فراموشی.

شعرها هم که هيچوقت خسته نميشن.

رسانه ها رو دارن ختنه ميکنن.

هر روز..

دستايی که کاشتی هنوزم سبز نشدن.متاسفم ...ولی

ولی شايد خاکش استعداد نداره.جون نداره.خستس.کهنس.

نميخواستن دوباره يادت بيارم.

ولی در هر صورت:

سلام

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٤
 

دلخوشی خيلی مهمه

حيف که من ندارم

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : ست اسلامی - ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤
 

ساعت ۶:۴۰صبح:

خواب آلو مثل هميشه ..بايد برم سر کار مثل هميشه...

ديشب قرار بود اولين جلسه کلاسمو بذارم که ول شد.اولش حالم گرفته شد.رفتم يه آبجو تگری زدم که اونم اصلا حال که نداد هيچ اصلا انگار نه انگار..

خونه دوستامو دزد زده..خيلی حالگيريه ..محلشون پر از سياهه از اون آفريقايياش..خيلی خطرناک...

کی بود خدا ..آره يکشنبه رفتم تواين کلاب ايرانيا ای بد نبود چندتا از رفيقای قديمی رو ديديم وگرنه خودش با حال نبود.طبق معمول پسرا با پسرا می رقصيدن و دخترا با دخترا...ايرانيا عوض بشو نيستن...

جالبه يه جايی اينجا هست که اگر بخوای بهت قرص ميدن بخوری و بعد روت آزمايش و از کارا می کنن....يه ماهی طول می کشه بعد ۵۵۰۰ دلار بهت ميدن!!! برام جالب بود...من که همينجوريش خدا زده هستم ديگه اونجا برم ايدز هم ميگيرم...

اين کار ما هم در نوع خودش با حاله.هر روز ماشينای توپ سوار ميشيم...بنز  ب م و  همه چيز..با يه پسره ترکه کار می کنم که خيلی خنده داره.ميميرم از خنده مخصوصا وقتی براش جوکای ترکی ميگم..بعضی وقتا هم با يه روس هستم که خيلی ميزون نيست.گاهی هم با يه لهستانی که اصلا صورتش عوض نميشه زيادی جديه...

آخی خدا ما هم بريم سر دنيای واقعی تا بعد.


 
comment نظرات ()